رویای من اما کدام است؟

پنجاه سال پیش در این روز «آخرین پدر بنیانگذارِ» آمریکا دکتر مارتین لوتر کینگ، شهیدی که در فراز قله رشدِ جامعه‌ی انسانی زیست، سخنرانی مشهور خود را ایراد نمود.
سخنرانیِ «من رویایی دارم» بنا به گفته‌ی بسیاری ادیبان و سخن‌شناسان جهان، یکی از بهترین خطابه‌ها در تاریخ بشر است.
در چنین روزی پنجاه سال پیش، مردی که شایسته‌ی آن است او را «بزرگ‌ رهبرِ» جنبش جامعه مدنی بشماریم، رویاهای خود را در مورد کشور عزیزش، به هم‌میهنان‌ خود گفت.
او گفت که برای تحقق رویاهایش باید تلاش کرد.

مارتین لوتر کینگ گفت: باید کشورش به تحقق رویاهایش برسد.

داشتم سخنرانی‌اش را نگاه می‌کردم که به این کلمه‌ی «باید» رسید.
امروز در آمریکا رویاهای او تقریبا برآورده شده. … اگر منصف باشیم و از رشد اجتماعی انتظاری منطقی داشته باشیم، سال‌هاست آمریکا به آرزوی آن مرد بزرگ رسیده است.
باید می‌رسید.
تبعیض میان انسان‌‌ها برحسب نژاد و مذهب، آن قدر عقب افتاده و ناشی از جهالت بشر است، که تحمل آن حتا برای یک روز بیشتر، غیرانسانی، غیرقابل قبول، و اصلا مسخره است.
رویای او این بود که جامعه‌ی او باید رشد کند، و باید از تبعیض برمبنای رنگ پوست و عقیده عبور کند، که رشد کرد و عبور کرد.

مارتین لوتر کینگ شهید شد، اما هم‌میهنان‌اش سال‌هاست سالگشت سخنرانی او را جشن می‌گیرند. …با افسوس و قدردانی.
قدردانی از او بعنوان رویاپردازی که شجاعت داشت، برای سرزمین‌اش رویایی داشته باشد، و جانش را به پای رویایش قربانی کند.
… و افسوس از این که او نماند تا ببیند که جامعه‌ی او رشد کرد. و رویایش به حقیقت پیوست.

رویای من اما کدام است؟

چرا سیاست‌ورزان ما رویایی ندارند؟ چرا همه بی‌رویا ایم؟ چرا برای سیاست روز و برنامه هسته‌ای و و تحریم و جناح‌های سیاسی و سیاست منطقه‌ای و کدام وزیر رای اعتماد می‌آورد و کدام شخصیت سیاسی چه گفته‌است و کدام مشکل اولویت دارد و کدام تدبیر درست است و … و هزار کدام دیگر، نظر می‌دهیم و بحث می‌کنیم و موضع می‌گیریم و گردن فراز می‌کنیم،‌ اما رویایی برای آینده ایران نداریم؟ چرا رویای بزرگی نداریم؟

چرا این‌قدر دچار تدبیر و اعتدال شده‌ایم؟ چرا اینقدر اهل محاسبه شده‌ایم؟ چرا برای ایران و برای ایرانی آرزوهای بزرگ نداریم؟ چرا نمی‌خواهیم ایران بهترین و توانمند‌ترین و زیباترین و توسعه یافته‌ترین سرزمین رویایی بشریت بشود؟

چرا همت و شجاعت رویاپردازی برای سرزمین و مردم خود را از دست داده‌ایم؟ چرا نام محاسبات حقیر خود را عقلانیت و عمل‌گرایی گذاشته‌ایم؟
می‌خواهیم عمل‌گرا باشیم؟ خب، باشیم. بی‌رویا چرا؟

چرا به شرایط موجود عادت کرده‌ایم؟ چرا شرایط موجود را سرنوشت محتوم و ـ و بدتر از آن – سرنوشت معقول خود دانسته‌ایم؟

مگر رویاهای ما برای داشتن آزادی‌های فردی و حقوق شهروندی دورتر، دست نایافتنی‌تر، و غیرمعقول‌تر از رویاهای مارتین لوتر کینگ و هم‌دلان او هستند؟ مگر تحقق رویاهای آنان پنجاه سال پیش ساده بود؟ اما او و همراهان‌اش رویاپردازی را با دروغِ عقلانیت و هوای مسموم و فریبکارِ «اعتدال‌ورزی» خفه نکردند.

چرا این‌ قدر تحقیر می‌شویم که جوانان ما، استعداد‌ها و نیروی خلاقه و نیروی تغییردهنده‌ی اجتماعیِ ما از سرزمین ما فرار می‌کنند؟ چرا سرزمینِ خود را دوست نداریم؟

چرا این‌ قدر تحقیر می‌شویم که زنان ما باید بزور آن‌طوری بپوشند، که یک نظام عقب افتاده آنان را وادار می‌کند؟ چرا مردم ما باید بترسند از این که خودشان باشند؟

چرا این قدر تحقیر می‌شویم که می‌ترسیم حرف بزنیم؟ حرف دل‌مان را بلند بلند بگوییم؟ چرا باید برای بدست آوردن بدیهی‌ترین خواسته‌ها، ابتدایی‌ترین حقوق شهروندی، چرا برای یک انسان نرمال بودن، باید بترسیم، باید هزینه بدهیم، باید صبر و تدبیر کنیم، باید زندانی بکشیم، باید کشته بشویم؟

چرا این قدر تحقیر می‌شویم که یک نظامِ سیاسی و نظام قانونیِ حاکم بر سرنوشتِ خود را شایسته‌ی خود می‌دانیم؟ چرا آن را پذیرفته‌ایم؟

 

مهدی جلالی‌ تهرانی‌

۷ شهریور ۱۳۹۲

و چرا این تحقیر را درونی کرده‌ایم؟

This entry was posted in armando104 and tagged . Bookmark the permalink.

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s